دعوا بر سر لحاف مُلا بود!

دعوا بر سر لحاف مُلا بود!

هرمان ریحق

‌‌نقل است شبی زمستانی و سرد‌ ملانصرالدین در رختخوابش خوابیده بود که یک‌باره، صدای فریاد و غوغا از کوچه بلند شد. زن ملا که این دادوفریاد را شنید، به ملا گفت: پاشو برو بیرون و ببین چه خبراست، ملا گفت: به ما چه! بگیر بخواب. زنش گفت: یعنی چه که به ما چه؟ پس همسایگی به چه دردی می‌خورد؟ سروصدا ادامه پیدا کرد و ملا که می‌دانست بگومگو کردن با زنش فایده‌ای ندارد، با بی‌میلی لحاف را روی دوش خود انداخت و به کوچه رفت. گویا دزدی به خانه‌ی یکی از همسایه‌ها رفته بود ولی صاحب‌خانه متوجه شده بود و دزد موفق نشده بود چیزی بردارد، دزد خود را در کوچه پنهان کرده بود و همین‌که دیده بود کم‌کم همسایه‌ها به خانه‌هایشان برگشته‌ا‌ند و کوچه خلوت شده، چشمش به ملا و لحاف روی دوشش افتاد. پیش خود فکر کرد از هیچی بهتراست به‌طرف ملا دوید لحافش را کشید و برد و در تاریکی ازنظرها پنهان شد. ملا متضرر به خانه‌اش برگشت. زنش از او پرسید: این دادوفریادها چه بود و چه خبر بود؟ ملا جواب داد: هیچی، دعوا بر سر لحاف من بود و زنش متوجه شد لحافی که ملا رویش انداخته بود و با آن به کوچه رفته، نیست و دزد آن را با خود برده است.

امروزه این ضرب‌المثل را برای کسانی به کارمی‌برند که در کاری که به آنها مربوط نیست، یا در دعوایی ساختگی، مداخله می‌کنند و از آن متضرر می‌شوند.

با پیروزی انقلاب خلق‌های ایران در سال ۱۳۵۷، جریانات سیاسی و اقشار مختلف جامعه که سال‌ها برای به ثمر نشستن این انقلاب کار و فعالیت نموده، همچنین رنج‌ها و هزینه‌های سنگینی در این راه متحمل شده بودند، با غصب‌ آن توسط روحانیون وابسته به طیف خمینی، سرکوب و به حاشیه رانده شدند. به‌طوری‌که حاکمیت به‌تمامی به دست روحانیون مرتجع و تشنه‌ی قدرت افتاد و آنها به‌مرور تمام صداهای منتقد و مخالف را با وحشیانه‌ترین شیوه‌ها در حلق‌ها خفه کردند. این حاکمیت جدید با ایجاد فضای رعب و وحشت، سرکوب‌های خونین و پی‌درپی مبارزان و آزادی‌خواهان که اوج آن به اعدام‌های فله‌ای اواخر سال ۶۷ برمی‌گردد، توانست تا حدی ارکان و نهادهای خود را تثبیت و سلطه خود را تحکیم ببخشد. همچنین با این عمل، توانستند رهبران جامعه را از میان بردارند و قدرت را در دو جناح چپ و راست تثبیت کنند. چپ و راستی که ازلحاظ اصول و ماهیت هیچ تفاوتی با هم نداشتند و صرفا ازلحاظ چگونگی برخورد با بازار و اقتصاد اختلاف‌نظر جزئی داشتند. با به وجود آوردن این دوگانه به نام‌های جناح چپ و جناح راست، برگزاری انتخابات نمایشی و دست‌به‌دست کردن قدرت در میان این دو جناح توانستند هم یک نیمچه مشروعیت درافکارعمومی خارج از کشور کسب وهم مردم را به‌احتمال تغییر در این نظام دیکتاتوری امیدوار کنند.

جامعه‌ی ایران که با از دست دادن جوانان و مبارزان پیشاهنگش و همچنین جنگ ایران و عراق متحمل ضربه‌ی بزرگی شده بود، در مقابل نظام استبدادی ولایت مطلقه‌فقیه بی‌سر و رهبر شده بود. اما به‌مرور نسل جدید جوان و تحصیل‌کرده‌ی دانشگاهی آرام‌آرام شکل گرفت و خود را برای مبارزه با دیکتاتوری و تمامیت‌خواهی نظام ولایت‌فقیه آماده می‌کرد. مردم نیک می‌دانستند که مسبب تمام مشکلات و سلب آزادی‌های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی‌شان سلطنت مطلقه ولایت‌فقیه است و خود را برای رویارویی با کلیت نظام آماده می‌کردند. نسل جوان پرسشگر و تحصیل‌کرده آماده‌ی کنشگری بودند و پیشاهنگان جدید دانشگاه و جامعه که می‌توانستند مردم ناراضی ایران را سازمان‌دهی کنند و علیه سیستم حاکم شورانده و موجودیت کل نظام را با هر دو جناح چپ و راستش به خطربیاندازند، از دل جامعه و در داخل خود ایران در حال شکل‌گیری بود. بخشی از سران رژیم که بیشتر آنان تجربه‌ی کار در پست‌های امنیتی را داشتند (همانند؛ خاتمی، روحانی و مشاورانی همچون سعید حجاریان) این تغییرات جامعه را به‌خوبی درک کرده و خطر خیزش مردم را علیه نظام به‌خوبی تشخیص داده بودند، ازاین‌رو با طرح برخی از مطالبات مردم از زبان خود سعی در به کنترل درآوردن این پتانسیل و به خدمت گرفتن آن به نفع جناح خود کردند و با طرح شعارهایی نظیر آزادی، دموکراسی، آزادی مطبوعات، جامعه‌ی مدنی، عدالت اجتماعی ـ سیاسی و ده‌ها شعار دهن پرکن دیگر، توانستند پتانسیل این نارضایتی عمومی را که متوجه کل نظام بود در اختیار بگیرند. به‌واسطه‌ی آن، کاندیدای جناح رقیب، ناطق نوری که مورد حمایت شخص خامنه‌ای بود را شکست دادند و به اسم اصلاحات و اصلاح‌طلبی، محمد خاتمی را به مقام ریاست جمهوری ایران رسانند. در آن برهه‌ی زمانی جامعه با پشت کردن به کاندید دلخواه رهبر جمهوری اسلامی، درواقع مخالفت شدید خود را با شخص خامنه‌ای و سیاست‌هایش و اصل ولایت‌فقیه اعلام کردند و شکست سختی را به رهبر و جناح راست تحمیل کردند که این جناح هرگز پیش از آن قادر به پیش‌بینی و تحلیل آن نبودند. بعدازاین واقعه، جناح راست (که بعد از تغییر نام جناح چپ به اصلاح‌طلب آنها هم تغییر نام داده و خود را اصولگرا نامیدند)، انتقام این شکست را از جامعه‌ای که ازلحاظ ذهنی و عینی تغییر پیداکرده بود و در پی کسب آزادی‌های مشروع خودش برآمده بود، گرفت و با تشدید سرکوب‌ها و دستگیری‌های گسترده و ترور و کشتن کسانی که توانایی رهبری جامعه‌ی ناراضی ایران را داشتند، در قالب قتل‌های موسوم به زنجیره‌ای، بار دیگر جامعه را بی‌سر کردند. حمله به مطبوعات را تشدید و ده‌ها روزنامه را بستند. آنها همچنین به آزادی‌های نیم‌بند سیاسی و اجتماعی حمله کردند و جدای از ترور و کشتار، ده‌ها تن از رهبران سیاسی و روزنامه‌نگاران آزاد جامعه، صدها تن دیگر را روانه‌ی زندان‌ها و آواره یا مجبور به خروج از کشور کردند. این در حالی بود که جناح اصلاح‌طلب اکثریت مجلس و دولت با پشتوانه‌ی ۲۴ میلیون رأی را در اختیار داشتند و با شعار دفاع از آزادی‌های سیاسی، اجتماعی و مدنی مردم، این میزان رأی را به دست آورده بودند؛ اما در مقابل این سرکوب‌ها و کشتارها عملا هیچ واکنشی نداشتند و زیر چتر منویات ولایت مطلقه فقیه و هسته‌ی مرکزی قدرت و ریل‌گذاری‌ها و خط‌مشی‌های آنها ماندند. جامعه دریافت که این شعارها و وعده‌های اصلاح‌طلبان صرفا برای مهار انرژی جامعه و در دست گرفتن قدرت بوده و اصلاح‌طلبان کاری به نقض حقوق اساسی و مدنی شهروندان ندارند. با اعتراف صریح خاتمی مبنی برمتعهد بودنش به اصول جمهوری اسلامی و حفظ نظام، مردم اینک بیشتر فهمیدند که اصولگرا و اصلاح‌طلب درواقع دوتیغه‌ی یک قیچی هستند که رژیم استبدادی حاکم بر ایران با توسل به آنها ریشه‌های جامعه را می‌زند. جامعه در جنگ قدرت و ساختگی مابین اصلاح‌طلب و اصولگرا همانند ملانصرالدین متضرر شده بود و این مهم در نارضایتی‌های رادیکال ۹۶ و ۹٨ و در ادامه‌ی آن با تحریم انتخابات، تبلور یافت و مردم با سردادن شعار اصولگرا، اصلاح‌طلب دیگه تمام ماجرا! باردیگرنشان داده که از کل نظام عبور کرده‌اند. نظامی که در طول این چهل سال حکمرانی با هر دو جناح اصلاح‌طلب و اصولگرایش در داخل کشور جز ویرانی، فقر، فلاکت، بیکاری لجام‌گسیخته‌ی جوانان، اعتیاد، کودکان محروم از حق تحصیل، ازدیاد هرچه بیشتر تن‌فروشی در بازار تن‌فروشی داخل و حتی کشورهای همسایه همانند عراق، امارات، ارمنستان و غیره، فراگیرشان ایدز و هپاتیت در میان قشر جوان درگیر اعتیاد، خودکشی روزانه مردم جان به لب رسیده و ناامید از آینده، ارمغانی نداشته است و با سیاست خارجی مداخله‌گرانه و موذیانه‌شان در امورات کشورهای دیگر، جز انزوای بین‌المللی و ایجاد کین و نفرت خلق‌ها، چیز دیگری به همراه نداشته است و موجب اعمال شدیدترین تحریم‌ها علیه ملت و کشور شده است. مردم با عدم مشارکت دربازی خیمه‌شب‌بازی انتصابات دوره‌ی یازدهم مجلس شورای اسلامی ایران، به کلیت آن نه گفتند و نشان دادند که دیگر از این بازی پر از تزویر و دروغ و پرهزینه برای جامعه که از طرف جناحین جمهوری اسلامی اجرا می‌شود، خسته شده‌اند و می‌خواهند از سیکل اصولگرا و اصلاح‌طلب خود را خارج کنند و دیگر با بنیان این نظام خودی و غیرخودی مشکل‌ دارند و می‌خواهند این بنیان را براندازند. دیگر کنشگری سیاسی‌شان را در خیابان‌ها و میدان‌های شهرها با مبارزه‌ای بی‌امان، برای برچیدن بساط نظام سلطنت مطلقه فقیه پیگیر خواهند بود و می‌خواهند با آگاهی‌رسانی، سازمان‌دهی و پراکتیک این مهم را عملیاتی کنند. چون نیک می‌دانند با روی کار آمدن عوامل مجلس جدید که موردقبول آقاست، مجلس هرچه بیشتر به شعبه‌ای از دفتر رهبری تبدیل خواهد شد و بیشتر در قعر امور قرار خواهد گرفت و سیاست‌های مداخله‌جویانه در عراق، لبنان، یمن، افغانستان و سایر نقاط دنیا بیشتر خواهد شد و این اقتصاد ورشکسته‌، ایران را هرچه بیشتر به ورطه‌ی نابودی خواهد کشاند و دود این آتش در نیستان به چشم ملت و جامعه ایران می‌رود. از سوی دیگر نیز خودزنی‌ها و تصفیه‌حساب‌های داخلی نظام هم بیشتر شده و از طرف مجلس موردنظر آقا هرچه بیشتر به دولت فشار خواهد آمد تا زمینه را برای انتخابات ریاست جمهوری آینده آماده کند و یک سردار سپاه را به‌عنوان رئیس‌جمهور منتخب مردم ایران از صندوق‌های انتصاباتشان بیرون بیاورند و حاکمیت را هرچه بیشتر یکدست کنند.

منبع: آناتیو شمارە ٨١

مطالب مرتبط